نويسنده : سيدعبدالجواد موسوي

ديشب(جمعه شب) در ميدان فردوسي صحنه اي ديدم که به شدت ذهنم را مشغول کرد.
منتظر تاکسي بودم که ديدم مردي جوان با خونسردي تمام مشغول خالي کردن صندوق صدقات است. سيمي را داخل صندوق فرو مي کرد و پس از مدتي کلنجار رفتن با آن عينهو ماهيگيري که ماهي صيد کرده باشد، سيم را بيرون مي کشيد و اسکناسي را که به نوک سيم چسبيده بود، برمي داشت و داخل جيبش مي گذاشت و بعد دوباره به کار خودش مشغول مي شد.
ساعت يازده شب بود. خيابان شلوغ نبود اما به هر حال رفت وآمد جريان داشت. علاوه بر بنده، چند راننده تاکسي هم که کنار خيابان نشسته بودند و در انتظار مسافر دربستي سيگار مي کشيدند و چاي مي خوردند، مشغول تماشاي اين صحنه بودند. عابران گذري هم نگاهي مي انداختند و رد مي شدند. بالاخره راننده اي از راه رسيد و مرا از انتظار نجات داد. من همچنان گردن مي کشيدم و به پشت سرم نگاه مي کردم که راننده کنجکاو شد. ماجرا را گفتم. گفت نکنه مي خواي به 110زنگ بزني؟ بابا يارو اندازه هفت پشت من و تو مي خوره، هيشکي نيس به جرمش رسيدگي کنه، تو مي خواي اين بدبخت رو بندازي تو هلفدوني؟ توضيح دادم که: نه; فقط برام جالب بود.
اما راننده دست بردار نبود و تا مقصد توضيح داد که چرا من و امثال من نمي فهميم که راه مبارزه با فساد، مقابله با بدبخت بيچاره هايي مثل ماهيگير ميدان فردوسي نيست و اصلا فرصت نداد تا بگويم در پس ذهن من هم همان چيزي بود که او مي گفت. من از ديدن هنرنمايي آن جوان و خونسردي اش اصلا متعجب نشدم. در اين سال ها صحنه هايي ديده ايم که اين يکي پيش آنها هيچ بود. آنچه جالب بود واکنش مردم به اين صحنه بود. واکنشي که تامل در آن ما را به نتايج جالب و تکان دهنده اي خواهد رساند. البته اگر ديده تامل بين و گوش عبرت شنو داشته باشيم. بي اعتنايي و عدم حساسيت در مقابل ناهنجاري هاي ريز و درشت اجتماعي و ريشه آن را در رفتارهاي مسئولان ديدن، نکته اي نيست که به راحتي بتوان از کنار آن گذشت.
جامعه با شعار و هياهو به سمت اخلاق ميل پيدا نمي کند. مي توانيم علاوه بر در و ديوار شهر که مزين به شعارهاي خوب و قشنگ اخلاقي است، بدنه اتوبوس ها و تاکسي ها و سردر منازل مان را نيز با اين شعارها تزئين کنيم اما آنچه به اخلاقي شدن يک جامعه منجر خواهد شد، نه اين رفتارهاي تبليغاتي که کردار  فرادستان است. باور کنيم «الناس علي دين ملوکهم» تنها يک شعار زيبا يا اغراق شاعرانه نيست، حقيقتي است که حداقل ما ايراني ها در اين سال ها آن را با پوست و گوشت و خون مان احساس کرده ايم. اميدوارم آنان که به ما اين شعارها را آموختند، يک بار ديگر در آنچه ما را به آن فرامي خواندند، تامل کنند و ببينند خود چه اندازه عامل به سخن خويش بوده اند; اميدوارم